پسماندهای ایدئولوژی در ادبیات

پسماند های ایدئولوژیک و ادبیات


پسماند های ایدئولوژیک و ادبیات
به این نوشته امتیاز دهید

 

پسماند های ایدئولوژیک

برای گفتن از پسماند های ایدئولوژیک اول از هر چیز باید به نزدیک ترین سطح ممکن رفت. ایدئولوژی با تعریف مارکسیستی اش ، تاکید میکند : کوری  رخ خواهد داد، بدون آنکه بفهمید رخ خواهد داد. اما مخالفان این اندیشه تاکیدی بیش از حد به آگاهی غالب پذیرفته شده به معنی واقعی اش برای وجود یک ایدوئولوژی دارند. تعریف اول درصدد اثبات وجود یک آگاهی نوعا کاذب غیر قابل فهم است که به راحتی تن به بیان شدن نمی دهد، درحالی که تعریف دوم درصدد اثبات این است که آگاهی مورد نظرش ناشی از مجموعه ای از توافق های قابل بیان ولو در حیطه ای چون  اقتصاد خواهد بود. کمی دقت کافی ست تا بدانیم که در تعاریف بالا آگاهی و ناآگاهی و همینطور بیان و عدم توانایی در بیان ،دو عنصر متضاد در هر یک تعاریف است. اگر از منظری فرای تعاریف بالا به آنها نگاه کنیم، به قطع هر دوی این تعاریف برآمده از یک ایدئولوژی خاص هستند( هر چند برای خواننده دقیق این مطلب به وضوح پیداست که من در حال بیان این نظاره هستم و اینکه توانایی بیان این موضوع را دارم خود حاکی از پذیرش تعریفی همانند تعریف دوم نیست بلکه ناشی از عدم پذیرشی انتقادی نسبت به هر دو موضع است)پس چگونه است که عناصر درونی دو تعریف نمی توانند از پس طرح چیزی که منشا خود آنهاست بر بیاند ؟چرا ضدیتی در فهم یک مساله یکسان دارند؟ آیا فاصله ی بین عقلی که سر منشا این دو تعریف بوده، فاصله ای ست که باعث به  وجود آمدن یک ضدیت اساسی شود و یا اینکه این دو تعریف از عقلی واحد استفاده نمیکنند ؟ اگر از عقلی واحد که در طول چندین قرن روشنگری و تکاپوی عقلی فلسفی رشد یافته است ، بدون هیچ نقطه ی پذیرش کلامی ناشی نشده اند، پس در یک چهارچوب فلسفی تاریخی قرار نمیگیرند. اینجاست که باید پذیرفت این عقلی واحد است. اما پای چیز دیگری در میان است.جواب سوال به صورت کلی ساده نیست اما باید دانست که یک فراساختار دقیق برای برای جمع تعاریف بالا در کنار یکدیگر وجود ندارد اما ظنی قوی می تواند بگوید که برآیند دو تعریف بالا به جز این خواهد بود که ایدئولوژی به دنبال سلطه است. این سلطه جز با ایجاب و یا سلبی پر از دلایل برساخته وجود نخواهد داشت و هر لحظه خود را توجیه یا بازتولید میکند. باید گفت ساختار، هر ساختاری ، از دور به ما نگاه میکند و گویی مثل بچه ای بازیگوش به ما چشمک میزند. ذهن مدرن خیلی زود عادت میکند. عادت کرده است که به دنبال توجیه نمادین هر چیزی باشد ، ذهن مدرن ذاتن نشانه ها را از خود گرفته اما بدون نشانه ها گیج تر میشود.

انسان برساختی

ذهنی که زیر پای خودش را با فرار از شاخ های یک گاو اساطیری خالی کرده است و از تفسیری بطلمیوسی خالی شده است، دل به این می بندد که خورشید را مرکزیت خود قرار دهد اما جاه طلبی اش فراتر از این ها خواهد رفت، که با دیدن یک تابلوی لخت از عقلی محض، خودش را مرکزیت معرفی کند و بعد با قوی تر کردن ادامه های خودش، هابل بسازد و از این که تاریخ کوچکش مرکزیت عالم است هم فرار میکند و میان هزار کهکشان بزرگ نقطه ای کوچک و سردرگم میشود، به هر چیزی که می دانسته شک میکند و حتی سعی میکند در این گیجی روافزون حاصل،بمیان خودشان هم جنگ راه بیاندازد و قوانین فیزیکی محکم اش را تا به حدی پیش ببرد که با قطعیت حرف از عدم قطعیت بزند. ما به ساختن، احتیاج داریم. ما به ایدئولوژی معتادیم ! ما به تعاریف و نماد ها احتیاج عجیبی داریم. حتی اگر این نماد ها ، تعاریف یا چیز های دیگر زاده شده از دل یک متن، سر از جنگ های با کشته های 50 ملیونی یا 100 میلیونی در آورد نیز این محتاج بودن زایل نمی شود. سوال اصلی اینجاست که این ساخت ها، کدام یک شان به واقعیت نزدیک تر است؟ بیایید قبول کنیم که نه با تفسیری مادی با هرتفسیری رهایی ممکن نخواهد بود، بیایید از آزادی حرف بزنیم، از هنر، از ادبیات، از برخورد گوته با حافظ، یا اصلن بیایید تعریف آباد شدن را با توسعه یکی کنیم. ارزش گذاری بین این گزاره ها بدون فرض یک مختصات فکری ناممکن است. ایدئولوژی و ارزش گذاری یکی ست. اینجاست که بین همه ی این بدیل یا بدیع ها ، ما باید مختصاتی برگزینیم. ما در یک لحظه آنی به وجود می آییم. این آنی بودن متضمن این نیست که مختصات ما نیز باید یک مختصات ثابت زمانی باشد، شاید اگر هزار سال قبل تر یا بعدتر به وجود آمده بودیم مختصات فکری ما را چیز های دیگری محصور میکرد. اینجاست که باید گفت ساختار ها از دور به ما نگاه میکنند. حتی اگر یک ابرساختار وجود داشته باشد هم با ارزش گذاری اش مثل بچه ای نق نقو تمام ساختار های دیگر را پس میزند . من فکر میکنم باید در این موقع حساس به بی در زمانی و لا در مکانی فکر کنیم. چرا که عمر رفته را هیچ موقع جای جبران نیست حتی اگر با دلی قرص فریاد زده باشی که سفر یگانه بود و هیچ کم نداشت !

ادبیات برساختی

در این مختصات زمانی و مکانی، با هر تعریف از زمان و مکان، باید دانست که هر متنی که ناشی یا منشا یک ساختار است،شاید 1000 ساعت برای تولید توسط نویسنده یا نویسندگانش زمان برده باشد، اما درست همانند فرگشت از جلبک به هوموساپینت ها، ملیون ها سال شاید زمان تکاملی انکار نشدنی دارد. این حرف شاید در ابتدا بسیار جزمی تلقی شود اما کافی ست بدانیم که زبان خود یافته و برآمده از تکاملی عمیق است. آنگاه پاره ای از زبان که همین ادبیات است، با همه ربطش به دیگر ساحت های اجتماعی بشر، میتواند ادامه ملیون ها سال تکامل باشد. متن ها اگر توسط انسانی چون ما متولد شده باشند، لاجرم این میلاد، ناشی از جهشی ست خودآگاهانه، در پهنه ای از نماد ها و تعاریف. ما انسان ها وقتی در این روایت کلان به خود نگاه میکنیم چیزی جز چند آمینو اسید اساسی برای روی دادن یک جهش ژنیتکی در قالب یک متن نیستیم. باید از متن ها ترسید، متن هایی که 400 سال یا 4 روز عمر دارند شاید درون خود، یک طلب چند ملیون ساله را پنهان داشته باشند. شاید همین متن پیش روی شما نیز که از قاعده مستثنی نیست در طلبی چیزی برآمده که ساعت های زیادی از عمر تعدادی انسان را طلب کرده است. کافی ست به متن های ساده ای که جان ملیون ها انسان را در قرن های اخیر گرفته است نگاه کنیم. به اتقان متن های عجیبی که هنوز پای آنها خون میرود و خون ها ریخته می شود. مصداق ساده اش جریان های چپ و یا حتی چیزی مثل جنگ جهانی دوم، قرن پیش خودش محل حضور فاجعه بود. کافی ست به یاد بیاوریم که گستاخی علم آنقدر حتی بالاگرفته بود و هست که کسی مانند هوسرل را که تجزیه ای در فهمش از جهان را نمیپذیرفت، مجبور به اعتراف به این کرد که ما اکنون در آستانه ی جنگی بزرگ ایستاده ایم و خواستار تفکیک و تجزیه ای ای شد که جز با ریش سفیدی فلسفه حل نمی شد. در پایان این پارگراف باید هشدار دهم همین حالا همانطور که این صفحه کاغذ دارد به شما نگاه میکند آینده ای محتمل نیز به شما خیره مانده است.

چرایی برساخت

حال برای بیان غرض اصلی باید گفت که ادبیات نیز با وظیفه رفع جران نقص های طبیعت و یا جهان ناقص انسانی به هر چیزی در جهت رفع این نقص ها چنگ می اندازد. اگر سوال برایتان شده است که چگونه طبیعت ناقص خواهد بود کافی ست که تمام هنرمندانی که با هنر خویش در جهت اضافه کردن چیزی به این جهان آمده و رفته اند، نگاه کنید و بفهمید که زیبایی های وجود دارد که ما به ازای طبیعی ندارد. سوژه های حقیقی به تعبیری نباید به دنبال آفریدن رخدادی بر ساخته باشند چرا که به هرحال رخدادها را باید در قالب ساختاری تاریخی تعریف کرد، سوژه های ادبی یک زیست واقعی را تجربه میکنند به همین دلیل است که ادبیات می تواند نقص را نشان دهد و نقص را حتی حل کند حال درک ساختار مورد نظر سوژه ، فلسفی باشد ، یا کلامی یا علمی یا اقتصادی و یا هر خوانش دیگری .این یعنی با توجه با تعاریف ارایه شده در اول متن ، ادبیات نه سنخیتی با قرائت مارکسیستی ایدئولوژی ( تعریف اول)  دارد و نه به قرایت لیبرالی اش که به دنبال عرضه ی توافقی آگاهانه ست(تعریف دوم). چیزی میپذیرد.ادبیات در حضور هر ایدئولوژی و تعریفی، می پذیرد. جهان پر از نقص و جهان های در وهم کامل را میپذیرد. خواه این نقص یک نقص کلاسیک باشد و یا یک نقص ناشی از عدم وجود قطعیت یا خواه یک نقص ناشی از ادراک چیزی ناموجود فرای تمام موجودات. ادبیات با فلسفه ی پرسشگرانه جمع میشود و در عین حال با عرفان هایی که پرسش را نمیپذیرند نیز می آمیزد، یعنی ادبیات با این تعریف نه یک ابر ساختار  ولی یک ساختار به تمام معنی سیال است.

رویه ی ناقص ادبیات

حال فکر کنید چگونه ممکن است ملتی که تجربه ای عقل گرایانه را از دل متن های اصلی خود بیرون نیاورده است و مکتب به مکتب ادبیت خود را تکمیل نکرده است ، با همه ی توان زایل شده اش در پرداخت صناعات و تخیل های عجیب و غریب مدفون در شعر هایش، توانسته است به یک فرم ادبی ترجمه شده اما تقریبن کامل دست یابد و گرفتارها ساختار های اولیه که بسیار او را کمک کرده اند نماند ؟ چگونه میتواند ایدئولوژی زده نشود ؟ رسیدن به این فرم ها هزینه دارد. همانطور که از قبل نیز گفته بودم هزینه ای گزاف می طلبد و هزینه ی این روزهای ادبیات ما نه گرفتاری در دام یک ایدئولژی اما گرفتاری در پذیرفتن ساختار هایی متکثر است که به زیست امروزه ی جامعه ی انسانی ما مربوط نیست. این ادبیات یا شکوه کلاسیکش را مستحکم ترین برج جهان میداند تا از تمام این برخورد ها فرار کند و در استخوان های شاعر های چند قرن پیش سکنی گزیده و یا به کل آن شکوه ده -و یا حتی به تعبیری بیست قرن به تعبیر کتاب روشنایی که شعرهای فارسی میانه را در خود گردآورده –  بیست قرنه خود در ادبیات را فراموش میکند چون نحوه ی برخورد با سنت اش را بلد نیست. مشکل عمده این ادبیات نزیستن و تجربه نکردن است. درست که ما نمونه های کاملی چون سمک عیار در چهار چوب رمانتیکی اش داریم و یا آن روایت تراژیک یا کمدی را به معنی اصیلش در جریان شعر داشته ایم و حتی در ادبیات تعلیمی نمونه های بی نظیری داریم. اما باید قبول کرد که زندگی مدرن به طبع مدیوم های خودش را نیاز دارد ، مدیوم های زیست شده ، تجربه شده و در مختصات جغرافیایی ، تاریخی و فکری مناسب قرار گرفته. اگر ساختار ها دست و پای ادبیات را بگیرد و برآیندش فرم های هذیان آور شود و محتواهای بی معنی، آنگاه باید گفت که آینده را به زور کشانده ایم تا به ما خیره شود و سیالیت ادبیات را به قیمت اینکه نمیخواهیم بوم و زمان خود را بپذیریم از آن سلب میکنبم. باید گفت سیالیت ادبیات را با پذیرش چیزی نمی توان از ان گرفت اما با نپذیرفتن خود ادبیات به قطع این سیالیت از بین می رود.

مدون نشدن امر مدرن

ما نپذیرفته بودیم که مدرن بودن یا شدن یعنی چه، اما ادبیات ما بعد از گذشت 10 قرن از اولین تلاش های رسیدن به یک نظریه ی ادبی منسجم ، خوب این را با زبان و نظریه نیما می فهمد. نیما همان کسی است که تاکید نمیکند مگر آنکه بخواند و بفهمد. کافی ست نامه های نیما را نگاهی بیندازیم تا بدانیم که فلسفه را شناخته ، شعر را شناخته و حتی خوانش های مذهبی خود را از متن روزگار دریافت کرده و کافی ست بدانیم نقد های اجتماعی اش را هم با فهم کاملی از محیط خود انجام میداده است.( در نامه هایش به لادبن برادرش ،از زبان لادبن میشنود که او کتابی در همین حوالی نقد اجتماعی و دینی بعد گفتگوهایشان نوشته است).نیما به تمام معنی مختصات زمانی و مکانی اش را می فهمیده و هر ساختاری که به او نگاه میکرده را جذب نمی کرده است. برای اثبات این مدعا کافی ست نگاه به نظر بعضی متناقض نیما در گفتن ” همه چیز فرم است ” و در جایی دیگر با مضمون “معنی مهم تر است” ببینیم. او روی فرمی خاصی در جایگاهی خاصی که درک کرده است تاکید میکند اما به محتوای واقعی اش هم بی توجه نیست. در عین حال حتی میبینیم که او از شعر های نزدیک به نثر خبر داشته و گاهن نامه های شخصی او به شعر منثور نزدیک میشود و در عین حال بازهم قید اوزان  مرسوم  را نمیزند . و حتی روی  با تاکید روی این فرم خاص مد نظرش ، چرخش از سوژگی به ابژگی را بیشتر مورد  توجه قرار میدهد و دست روی جایی از سنت شعری هزار ساله میگذارد که پاشنه ی آشیل ادبیات ما بوده است. نیما درست مثل ادبیات می پذیرد، سیال است و ساختار هایی را جذب میکند که از دور به ما چنیدین قرن خیره بوده اند و در فرصت مناسب آنها را درست مثل باقی طایفه ی جنگلی یوشیج ها شکار میکند.

شعر و پسماندهای ایدئولوژی

حالا بعد از گذشت صد سال از نظریه ادبی نیما ، چه شده است که ادبیات شده است شعر های تجربی به ضرب و زور وام چاپ شده و رمان های بدون رعایت نکات های ساده ی دستوری و دور از مختصات فکری و جغرافیایی ؟ علاوه بر همه این ها باید دید که آفرینش های ادبی نه از راه تمرین فرم و بسط تخیل و ویرایش صحیح دستوری بلکه از رهگذر خوانش تئوریک چند فلسفه ی ناجور با زمان و زمانه ی ما اتفاق می افتد. ما تجربه را از بین برده ایم و از سادگی حاصل از تمرین مداوم هنرمند به سادگی های عجیب و غریب و مبتذل این روزها و یا پیچیدگی هذیان وار شعر های تئوریک رسیده ایم. این ها اگر هیچ ربطی به جو روشنفکری دهه 30 یا 40 ما و طلب کاری متن های چپ آن موقع نداشته باشد به پست مدرن های منشعب از شاخه های مکاتب انتقادی به هر حال مربوط است. نگاه کنید که در همان دوران شاعرهایی بودند که مختصات خودشان را واضح دریافته اند و شاهکار های فراموش نشدنی از خود به جای گذاشته اند برای مثال فروغ فرخزاد هنوز هم گاهی هضم شدنی نیست و من چقدر دلم میخواهد موهای دختر سید جواد را بکشم.

 

ایدئولوژی با صورت های مختلف

این پسماند های ایدئولوژیک حال حتی به اسم پست مدرن، تعهدی تئوریک و حتی فرمال را به همراه می آورند که شاعرهای جوان  را به جای در مسیر تجربه افتادن به مسیر هذیان های مدلول و معنی میکشاند.این پسماند ها ادبیات را مغلول میکنند، تز های فلسفی ناخوانا را به پیکیره مختصات ما با همه ی ابعاد جغرافیای و مکانی و فکری امروز می چسبانند و التزام هایی که به ما هدیه میکنند همیشه از ما توقعی چیزی دارند. کمترین این چیزها انفعالی ست که از واسازی نادرستی که بعضا از شاعر ها در شعرهایشان وارد کرده اند به ما خواهد رسید. متن و حاشیه دروغ نیست اما اگر چیزی در حاشیه با این جماعت توهم زده ی اطراف ما که کوچکترین خبر غیر موثق را با و در رسانه های همراهشان به جریان های اجتماعی بی کاربرد تبدیل میکنند ( در حالی که خود دانشی در حد مدخل یک کتاب را دارند) ، به درون متن اصلی ادبیات رسوخ کند و با این مدگرایی تئوریک این روزها که از دهه هفتاد به ما ارث رسیده است، آن را تشدید کنند، آنگاه این بحران ادبی که به وضوح این میان هویداست از پیش نیز نامنسجم تر خواهد شد. ما نیاز به خوانش متون فلسفی در ادبیات نداریم ما خوانشی تجربی و لطیف از زندگی را نیاز داریم، تخیل و مداقه و تمرین را در فرم های به جا و منطبق با عقل جمعی موجود را نیاز داریم نه اینکه تمام تلاش خود را به کار گیریم مگر بفهمیم که معنی توهمی ست که از مسیر مدلول های صادر شده در ذهن وهم مشود. باید دوباره به حرف سهراب نگاهی انداخته و درک کنیم که کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ! باید بفهمیم که این گل سرخ چگونه میتواند به آپارتمان های 40 متری مان بازگردد و یا این گل سرخ چگونه با تخیلاتمان در گلدان های پلاستیکی پر از ته سیگارمان تبدیل به ققنوسی شود و بعد آتش بگیرد و از نو تبدیل به یک بچه ققنوس کوچکی با بال هایی شکل حروف و کلمات شود. باید به خود نگاه کنیم تا آبنده به ما نگاه کند و به سوی ما آرام آرام حرکت کند.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.