قاسم هاشمی نژاد شاعر شعر

بازخرید سوگواران گمشده ( با یاد شعر قاسم هاشمی نژاد)


بازخرید سوگواران گمشده ( با یاد شعر قاسم هاشمی نژاد)
میانگین امتیاز داده شده 5

بازخرید سوگواران گمشده

در چهلمِ قاسم هاشمی نژاد

سید محمد رضا ملکی- اردیبهشت ۱۳۹۵

 

در زبان خانه‌ی وجود هایدگر دائماً از افتادن به دامی صحبت می‌کند که یار ژاپنی روبرویش، هرچند از آن گزیر ناپذیر است، با دیدن و در آلمانی گفتن گرفتار آن خواهد شد. زیبایی‌شناسی برآمده از آن چیزی که هایدگر به آن اشاره می‌کند (آرخه در تمام معانی اش) در ساحتی غیر متافیزیکی (و یا پسامتافیزیکی) هرچند گاهی منوط به اصول اولیه اندیشه و جهان واقع و عینی نیست اما درنهایت به مرز چیزی که فرای خود (باشنده) وجود دارد نزدیک نمی‌شود و چه زیبا خود هایدگر این کوره‌راه‌ها را راز می‌نامد، کوچه‌ای که هر چه در آن جلوتر برویم تنگ‌تر خواهد شد. ذهن شرقی هرچند گرفتار این زیبایی‌شناسی که هایدگر دوست ژاپنی‌اش در صحبت از دازاین شرقی آن را بر حذر می‌دارد، باشد ولی خوب می‌داند چیزی «فرا» وجود دارد. در مرتبه‌ای بعدازآن شعر نزدیک‌تر به حقیقت و بعد فلسفه‌ای آمیخته با شعر (نزدیک به چیزی که هایدگر به دنبال آن است) و بعد فلسفه به صورتی محض در انواع مختلف و سپس جهان انسانی و درنهایت طبیعت در نظمی و ترتیبی سماوی وجود دارند؛ اما میان آنچه «فرا» ست و آنچه شعر است، چیزی وجود دارد که نه شعر است و نه فرای همه‌ی چیزها می‌تواند سخن بگوید. اینجاست که شاعر در تکاپوست هم با مواد خام رئال و هم با کلمه که خلق اول است و در عین حال هم شعرمی گوید، هم عرفان می‌کند.

میان قطعه‌سنگ‌ها که به ترتیبی هندسی و مدرن دسته‌بندی‌شده‌اند کمی زود به قطعه‌ی ۲۴۸ و شماره‌ی ۲۴ ردیف ۱ رسیدیم. کسی بالای قبر قاسم هاشمی نژاد نشسته بود ردیف نوازی می‌کرد. سوگواران رسمی و خوش‌پوش روی صندلی‌ها نشسته بودند، لیوان‌های شربت و آب میان جمعیت می‌چرخید، به یکدیگر نگاه می‌کردیم هرچند همه باهم غریبه بودیم. چیزی این میان کم بود چیزی که درون شعر قاسم هاشمی نژاد تنها می‌توان دید. طبیعت رنگ‌باخته و همزمان جان گرفته در شعرهای او جانِ  دیگر اشیا را می‌گرفت. او در شعرهایش درخت بود، شب بود، پرنده بود و همه بود چنان توهم خداوندگاری (مایا) مستولی بر جهانی که می بیند. در کتاب‌هایش پیوندی ژرف با متون عتیق داشت و خوشبختانه میان آن‌ها، خوداظهارانه رجوعی به همه‌ی آن متن‌ها وجود نداشت. کلمات را هضم می‌کرد شعرها را کوزه‌گری می‌کرد و چون گردش چرخ کلمات تمام می‌شد هرچند خمیرمایه و گلِ کار از کلمات و متون دیگری بود، اما پدیدار روبرو طرحی نو و چیزی ازآن خودش بود (این را در شعر «پریخوانی» در کتاب اولش با همین نام می‌توان به‌خوبی دید). بازخرید دیاران گمشده گم‌تر از آن بود و دیرتر از آن. هرچند این ذهن شرقی به زیبایی ساختارگرایانه و با ابزارهای نقد موجود حکایت‌های شرقی-عرفانی را گونه‌بندی کرده است می‌توان را این را فهمید که در انزوا نشستنش بعد انقلاب بی‌دلیل نبوده است و اگرچه در شرق غرق‌شده اما تعمد و سوادی دانشگاهی و درخور دارد. بااین‌همه تفسیر قاسم هاشمی جز در شعرش به‌خوبی حضور ندارد:

می‌دانستم دیوانه بیدار است و باز

شب به شانه‌ام

منقار می‌کوبد.

او نیز چنان یار ژاپنی روبروی هایدگر با درکی درست از شرق در کنار تبحرش در زیباشناسی غربی (این را در همان‌گونه بندی ساختارگرایانه حکایت عرفانی‌اش به‌خوبی می‌توان دید) می‌بیند که میان گفتن شرقی و دیدن شرقی فاصله‌ای ست اما برخلاف او، در دام زیبایی‌شناسی گفته‌شده نمی‌افتد، شعر را نسخه‌ای عالی‌تر از فلسفه می‌داند (با گوشه نگاهی به حکمت). درعین‌حال شعر را جدا از زبان‌آوری‌اش نمی‌داند و ابزار و زبان را انکار نمی‌کند و حتی به آن با دقتی مضاعف در متن‌هایش جلا می‌بخشد. به‌ندرت در این سال‌ها می‌توان نثری شسته‌ورفته تر از متن‌های او یافت (در انتهای بخشی از کتاب گواهی عاشق اگر بپذیرند، «معرفت فیزیایی» نثر «سقوط آزاد» نمونه‌ی ساده و خوبی از زبان اوست). زبان او سرراست، کلماتش بی‌تعارف و طنز او دلکش است و هر چه بیشتر دقت کنیم زبان او را قوام‌یافته‌تر می‌بینیم. بااین‌حال شعر او با هر خوانشی در سطحی بالاتر از نثر و نقد او قرار می‌گیرد. وقتی در مقام مقایسه، نثر و شعر او را کنار یکدیگر قرار بدهیم به‌خوبی به یاد جمله هگل مبنی بر مبتذل بودن نثر و پایان عصر شعر می‌افتیم. شعر او هرچند در ابتدا خواننده را درگیر نمی‌کند و در خود نمی‌کشد اما اگر لمحه‌ای از آن به جان خواننده بیفتد همه‌ی شعر خوب او را در خود می‌کشد. به همین دلیل وقتی به شعرهای او برمی‌خوریم شعر قاسم هاشمی نژاد را در مرتبه‌ای میان شعر و عرفان می‌بینیم.

در مزار او به احترام و به فاصله ایستاده بودم. همسر او نشسته بود و سوگوارانه سکوت کرده بود. یکی از دوست‌های نزدیک و جوانش را دیدم، از شکاف میان جمجمه و سختی‌های بیماری و عرق چین همیشگی توی عکس‌هایش که زخم آزاردهنده‌ی سرش را می‌پوشاند گفت، از عصابه‌دست پیرمرد و از سفرهای او به هند و این‌که آنجا بوده که تصمیم به ترجمه‌ی کهن‌ترین متن و سرود مربوط به وحدت وجود را گرفته است و از این‌که همه‌ی این سال‌ها با همه رنجش‌ها و رنج‌ها با همین حق‌التألیف‌های نوشتنش زندگی به سر می‌کرده و پاک می‌زیسته است.

او تکه سنگی سفید به تن کرده بود و نمی‌دانم آیا آرام ولی ظاهراً خوابیده بود. 

 


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.