داستان کوتاه کارخانه ذوب سید رضا ملکی

داستان کوتاه: «گزارش نامعتبر از یک کارخانه ی معتبر» از سید رضا ملکی


داستان کوتاه: «گزارش نامعتبر از یک کارخانه ی معتبر» از سید رضا ملکی
میانگین امتیاز داده شده 5

اگر می‌گفتم همه‌چیز پول است قیافه می‌گرفت و اگر می‌گفتم همه‌چیز هم کار نیست می‌گفت : “مثلاً چه؟” منم معطل نمی‌کردم و صاف می‌گذاشتم توی کاسه‌اش : “مثلاً شعر !” و این‌قدر این جمله در چشمانش خنده‌دار می‌آمد که لابد اگر پهلویش هزار آدم دیگر ایستاده بودند، دانه‌دانه به همه‌ی آن‌ها سقلمه‌ای می‌زد و چشمکی سمت من می‌پراند و زیر لب با لب خند و کنایه می‌گفت :” ببینید چی میگه ! شعر !” بعد قهقهه‌ای سر می‌داد و می‌رفت. مدیر ما که نه مدیر تمام صنایع حتماً هم‌چین‌اند! تا وقتی‌که پا به پیری نگذاشتند جز عده‌ای قلیل از آن‌ها تازه می‌فهمند که زندگی دو حالت دارد : یا باید فکر کنی همه‌چیز بی‌هیچ استثنایی پول است یا واقعاً چیزی مثل شعر است. زندگی همین‌قدر حالا صفر و یکی ست.

مدیر البته سقلمه‌ای به کسی نزد، حتی قهقهه هم سر نداد اما خندید. از آن خنده‌های عاقل اندر سفیه. و البته من هم توی خودم رفتم نه به خاطر خنده‌ها یا این‌که کسی به حرفم خندیده. چون اشتباه همیشگی‌ام را تکرار کردم یعنی حرف زدم. خب بالاخره این زبان ناقص یا یکجایی می‌کندت کارشناس فروش که روابط عمومی بالا می‌طلبد یا سرت را می‌برد بالای دار. بالای دار هم نبرد می‌بردت خنکای هوای اطراف شهر را تجربه کنی. خوبی زندان‌ها این است که بیرون‌تر از شهر هستند. من البته زبان ‌درازی دارم اما هیچ‌وقت تن به سیاست‌بازی نداده‌ام. فایده نمی‌کند. ته ته اش می‌شوی بارکش فلان شخص پرنفوذ و چاکرم مخلصم نباید از زبان بیفتد و تهش یک جای دولتی بندت می‌کنند. تازه اگر کوپن پارتی‌ات را ناقص و بی‌موقع نسوزانی. چراکه این رانت‌های سیاسی یک سری قانون ساده دارد. شما هر ده سالی یک‌بار یک کوپن ساده برای خواهش از فردی بانفوذ داری مگر اینکه خودت یا بانفوذ باشی یا کردش مالی طرف را بالا ببری به طریقی. من که طریقش را بلد نیستم و نفوذی اگر دارم هم نهایتاً نفوذ در دل چهارتا آدمِ مانده‌ی اطرافم هست که خیال می‌کنند من خیال می‌کنم شاعرم و دوتا زکی توی دلشان میگویند و دوتا خوب بود وقت شنیدن شعرهایمان. که این خوب بودن‌ها درست مثل پتک اگر در سرت فرو نروند مثل میخ در ماتحتت زخم می‌زنند. القصه که بگذریم ما راه خودمان را بلدیم . شما اگر راه ما را بلدید بسم‌الله . ببینیم شاعر و نویسنده می شوید یا فقط بلدید زر بزنید و توی دل باقی را خالی کنید؟ منتقد هم که نمی‌شوید. باید بزنم به صحرای کربلا که اگر ادبیات چی نیستید لااقل آزاده باشید.  خلاصه باز بگذریم.

مدیر لبخند زد و من فکر کردم باید خطابه‌ای بلند نقل چرایی و چیستی شعر بگویم و عینکم را ببرم بالاتر و بپرم روی میز شرکت و گلویم را صاف کنم :

“آقایان و خانم ! (توی اتاق یک خانم فقط بود)

می‌خواهم از چرایی شعر و شعر را چنان یک پدیده‌ی مرموز پدیدارشناسی کنم. از ماهیت کلی شعر بگویم و اینکه چرا باید در عصری که همه‌چیز در وقفه‌ای از ثانیه چه از متن و چه از برجی هزار طبقه در کارخانه‌ای بازتولید و تکثیر می‌شود، شعر خواند؟ چرا باید لحظه‌ای به کلمات خیره شد، دنباله‌ی آن‌ها را گرفت و ادامه داد و وقتی کلیتی در ذهنتان پدیدار شد از شوق لبخند زد یا خاطره‌ای که تداعی شد از غم بازآورده مثل شرابی کهنه نوشید و عمیق‌تر شد؟ چرا باید در زمانی که از 6 صبح تا آخرای شب خسته و جان‌برکف روی مبل ولو شده‌ای، تلاش کنی که نخوابی و قطعه‌ای بخوانی و فکر کنی که روزی می‌رسد که رهایی ممکن است ؟

آقایان و خانم!

مسئله‌ی اساسی امروز ما فقط چهارتا کلمه‌ی احساساتی پشت سر هم به‌زعم خیلی از شماها نیست! شعر همه‌ی چیزی ست که زندگی ست. بگذارید از زندگی بگویم. شما روزها را طی می‌کنید ! لحظه‌ها را مثل سیگاری به آتش می‌کشید، هرروز از ساعت‌های خوابتان را می‌کاهید و دائم کار می‌کنید و فقط سالی یکی دو بار خاطره‌ای دارید که در متروها برای پیرمردهای کراواتی غریبه که در حین مکالمه صدبار میگویند خدا پدر”ش” را بیامرزد، تعریف کنید! بعد در آنی در همین زندگی نکبتی‌تان شاید چندساله‌ای و ده ای یک‌بار است که اتفاقی و یا آن‌طور که من اسمش را می‌گذارم “رویدادی” رخ می‌دهد ! ناگهان در یک‌شب سرد، وقتی در بیمارستان به انتظار مرگ یکی از عزیزانتان نشسته‌اید و تمام دنیا خالی ست از همه‌چیز و سکوت دارد لحظه‌هایتان را جروواجر می‌کند می‌فهمید “زندگی یعنی چه!” چهل روز بعد سردی خاک این لحظه را از شما می‌گیرد! شما دوباره به این فکر می‌کنید مرخصی‌های استعلاجی‌تان تمام‌شده و امسال به خاطر این ماجراها فرصت سفر ندارید و باز به زندگی سگی‌تان ادامه می‌دهید! آن لحظه‌ی لعنتی که فهمیده‌اید زندگی یعنی چه ، همان لحظه‌ی سرد پر از سکوت بیمارستان شما داشتید یک شعر را می‌خواندید! شعر یعنی زمان! یعنی تجربه ! یعنی از دست دادن بدون از دست ندادن! یعنی گذشتن بدون نگذشتن ! یعنی پذیرفتن بدون نپذیرفتن.

آقایان و خانم !

مسئله‌ی اساسی اینجا یعنی…”

و مدیر نگذاشت حتی این‌ها را تخیل کنم. با حرفی که زد تمام رشته‌ی خیالم پاره شد. دانه‌های ادبیات فارسی ریخت کف میز اتاق کوچم سمینار شرکت. با آن کرکره‌های وا‌رفته و پرده‌ی پرژکتور خسته‌اش که یک هفته‌ی تمام همان‌طور یکجا ایستاده بود و شکلات‌ها  و پذیرایی‌های مخصوص مهمان‌های شرکت. ما نیروهای تازه‌وارد شرکت بودیم. رئیس برخلاف باقی شرکت‌های دیگر با ذهنی باز آمده بود تا ما نیروهای جدید را آموزش دهد. واقعاً موجود عجیبی بود کار وزندگی‌اش را ول کرده بود تا به ما همه‌چیز را یاد بدهد. کم پیش می‌آید شخصی این‌طور زمانش را روی آموزش نیروی انسانی بگذارد. اینجا توی این کشور ما باید اپراتورهای خوبی باشیم نه انسان‌های خوبی. همین‌قدر که اولین جلسه گفته بود : ” من به دنبال کشف استعدادها و تعالی شما هستم !” با خودم گفتم اگر قرار است این رئیس یک استثمارگر تمام‌عیار هم باشد اما استثمارگر باانصافی ست. پرورش می‌دهد و بهره می‌برد. و حین این پرورش رشد می‌دهد. خب اگر سرمایه‌داری قرار بود همه‌ی ما را ازخودبیگانه کند که خداوکیلی هم کرده چه‌بهتر که از خودت بیگانه شوی ولی به بهترین شکل رشد هم بکنی.لااقل می‌توانی پولی در دست داشته باشی و خلأهای انسانی‌ات را با مصرف بیشتر پر کنی. مگر خرید کتاب شعری که یک‌بار هم کامل نمی‌خوانی مصرف نیست ؟ خلاصه رئیس  دستور دادند که هفته‌ی دیگر برویم در کارخانه و عین کارگرها کارکنیم تا با همه‌ی جزئیات کار آشنا شویم. درست عین آن‌ها 8 ساعت کار یدی. البته سخت گذشت . نه به خاطر جسم سوسول و ضعیف من یا اینکه نمی‌خواستم کار کنم. حقیقت این است: همه‌جا و همه‌وقت، کارگری کار واقعاً سختی ست . فرقی نمی‌کند حتی در یک کارخانه با رئیسی متعالی باشی که به دنبال بهبود همه‌چیز است و نیروهایش برایش ارزش‌دارند. کارهایی که کارگرهای ما می‌کنند کاری ست که از توان یک انسان برای 8 ساعت کار روزانه خارج است. ولی او باید به این چیزها آداپته شود. او باید از نیروی ذخیره‌اش چه از لیبدویش و چه از سرمایه‌ی بدنی یعنی سلامتی و چه از عمر و خوابش و ساعت بیداری‌اش بزند! خلاصه این‌یک هفته‌ای که در کارخانه گذشت شد :” یک گزارش نامعتبر از یک کارخانه‌ی معتبر” چیزی که باید می‌نوشتم.

میکل آنژ خلقت جنسیس

اصفهان که بودم هیچ‌وقت این دیالوگ لعنتی را یادم نمی‌رود. توی کارگاه تأسیسات بودیم. وسط ذوب‌آهن. در محیط فوق آلوده‌ی خط‌نورد. علی آقا یکی از سرکارگرهای 60 ساله‌ی کارگاه نشسته بود توی یک فضای خالی‌ای که در زیرزمین یکی از کارگاه‌ها مثل طاقچه‌ای در دیوار بود. با این تفاوت که در این طاقچه هیچ‌چیز نبود. علی آقا مثل نقاشی “آفرینش آدم” میکل‌آنژ دستش را انداخته بود روی زانویش و به سمت جعبه‌ی ابزار روی دیوار دراز کرده بود و به دست دیگرش سیگاری بود و داشت فلسفه می‌بافت . می‌گفت ” آره خیال کردی چی ؟ تهش هم ماها پیمانی حساب میشیم. سالی یک‌بار تجدید همون قرار داد قبلی! ماهی هم خداشاهده 1 و نیم. میدونی تقصیر این کلمپیچ به سر هاست! اینا ریدن تو همه چی! دولت قبلی بیشتر از همه ! باور کن! مرغ شد 4 تومن کسی صداش در اومد؟ نه میدونی چرا ؟ فروید توی یکی از این کتاباش میگه . اسمش ؟ یادم نیست. توی همین کتابهاش در مورد فلسفه ی کار. میگه کار باعث این میشه آدم حتی به فکر تجاوز به ناموس خودش بیوفته. این نکته رو صدتا جای دیگه هم خوندم. نه پسرجان ! در مورد کار میگه اینو! من مطالعه کردم .حالا میارم کتابش رو .کلی کتاب دارم . از کسروی گرفته تا کارو! سر انقلاب تهران گرفتم. ی وقتی نصف روزی از طرف کارخونه رفتم از دستفروش گرفتم میگفت کتاب ممنوعه است. خلاصه راست قضیه هم همینه ! کار کردن آدم رو بی ناموس میکنه! هیچ زندکی ای انگار نداری .شب تا صب کار کار کار.”
نگاهی به این تابلوی کج‌ومعوج میکل‌آنژ انداختم و دلم نمی‌خواست توی ذوق علی آقا بزنم. تازه این بنده خدا هم کلی خدابیامرزی حواله کرد و تز روشنفکری سر داد و از سختی کار گفت. درعین‌حال که پمپ روغن زیر پاش بود و می‌بایست گریس کاری موتورهای خط‌نورد را هم انجام می‌داد. محافظه‌کارانه گفتم :علی آقا شما با این وضع که نه حقوقی درست هست شیفت به شیفت هم چرخشی یک‌بار صب یک بار عصر یک بار شب سر شیفت هستید، تفریح تون پس چیه؟”
دستی که گوشه ی کمرش بود (دست سمت چپ تابلوی میکل‌آنژ) را برد سمت چانه‌اش و نگاهی به سیگارش انداخت و آرام و با طمأنینه سیگار را گذاشت گوشه‌ی لبش و با چشم‌های قرمز و درحالی‌که بزرگ‌ترین و دردناک ترین جمله‌ی قرن را می‌خواست ادا کند، عمیق‌ترین پکی که بشر می‌تواند به سیگار بزند را زد و سیگار نصفه را کاملاً بی‌جان کرد و دود را از لای سبیل‌های جوگندمیش بیرون داد و گفت :
“تفریح ؟”

خیره بود و جمله‌ای را گفت که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم . دوره‌ی کوتاهی که توی ذوب‌آهن بودم با این‌یک جمله تمام شد. اگر آن کتاب‌فروش لعنتی سر انقلاب دوتا کتاب درست‌ودرمان دست این علی آقا می‌داد و این بنده‌ی خدا به‌جای تاب دادن سبیل هایش و گریس زدن با پمپ دستی دوزاری به موتورها می‌افتاد به جان فلسفه. الآن یک فیلسوف خیلی گنده داشتیم. چشم‌های قرمزش را فراموش نمی‌کنم. انگار کن خود هیدگر یا کانت یا افلاطون دارند توی صورتت، دود سوزاندن جهان را فوت می‌کنند.
علی آقا، چند لحظه‌ای سکوت کرد و آن جمله‌ی حکیمانه را سر داد:
” تفریح ؟ هیچی ماها شب‌ها میریم خونه و زن مون رو می‌کنیم.”

میکل آنژ خلقت جنسیس


یک نظر درباره ی “داستان کوتاه: «گزارش نامعتبر از یک کارخانه ی معتبر» از سید رضا ملکی&rdquo

  1. نمیگم خوب بود چون خوب مال یه لحظه اش بود.
    این حق رو به دیگران بده که برای فرار از روزمرگی و فکر کردن به چیزهای مهمتری به جز قاعده هرم مازلو، به غیر از شعر، به چیزهای دیگه ای هم فکر کنند و چنگ بزنند.
    بیشتر بنویس بیشتر لذت ببریم.
    در ضمن کارگر شصت ساله یه چیز دیگه ای گفته بودا، من یادمه😉

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.