داستان کوتاه تا او سید رضا ملکی

داستان کوتاه: «تا او» از سید رضا ملکی


داستان کوتاه: «تا او» از سید رضا ملکی
به این نوشته امتیاز دهید

تا او

داستان کوتاه برگزیده جشنواره رضوی

توضیح کوتاه: این داستان ماحصل فکر و عقاید سال های ابتدایی نویسندگی من است. دلیل درج این داستان و نگه داری آن رجوع به نوع دیدگاه من در مورد مسئلی مانند ایمان و همین طور تمرین های ابتدایی نویسندگی من بوده است. هر چند پس از آن هیچوقت در هیچ جشنواره ی داستان دیگری چه دولتی و مذهبی و چه غیر مذهبی شرکت نکردم.

سید رضا ملکی

شهریور 90

-گفتی چند سال مامان ؟

نسیم دست ارمیا را محکم گرفت ، حالا دقیقن همان جایی بود که میخواست باشد ، چشم هایش را بست ، ارمیا را دنبال خودش کشید و درست میان خیابان ایستاد .آلان باید ، صدای نعره یا سر و صدای کسی بلند شود ، بوی لنت ماشینی بلند شود و بعد انگار هیچ اتفاقی نیافتاده . یعنی شاید هم بیافتد ، فردا چند تا از این سایت های خبری و چند تا روزنامه ی اجتماعی از تصادفشان بنویسند ، تیتر کنند : ” مادری خودش و کودک ش را به کام مرگ فرستاد ” ، دست هایش عجیب میلرزید ، صدایی از ارمیا در نمی آمد ، انگار خیابان خالی خالی باشد فقط او باشد ، ارمیا باشد و ماشینی که از روبه رو می آمد . یک لحظه ی کوچک فکر کرد اگر تیتر کنند : ” مادری کودکش را کشت و خود فلج شد ” یا اصلن جایی تیتر نکنند چه. یک تصادف عادی در یک شهر بزرگ ! شاید این اتفاق برای چند خانواده فاجعه حساب شود ولی برای شهر چیز های بزرگ مال آدم های بزرگ میشود .انگار فقط دزدی های های بزرگ ، مرگ آدم های بزرگ و چیز های بزرگ تر ارزش خوانده شدن دارند . فاجعه، فاجعه ، فاجعه ! دایم توی سرش این کلمه به این سو و ان سو پرتاب میشد . اگر یک موسیقی متن درست مینشست روی همین صحنه ، از آنجا که مادری دست کودکش را میگیرد ، نگاهی به خیابان میکند ، یک ماشین بزرگ از دور دارد ذره ذره نزدیک میشود ، مادر چشم هایش را میبندد ، درست وسط خیابان میاستد و موسیقی متن همانطور که به انتهایش قرار است برسد ، صحنه ی تصادف آهسته میشود ، آتقدر آهسته که موسیقی در اوج ، خفه شود ، تصاویر خفه شوند و همه چیز بشود سیاه ! سیاه سیاه ! سیاه سیاه سیاه ! کلمات خفه شوند ولی گویا این کلمه هم دایم توی سرش به این سو و آن سو پرتاب میشد ، فاجعه ی سیاه ! این هم چیزی کم دارد ! مثل همیشه ی زندگی اش ! کم دارد . انگار این صحنه ی لعنتی هم مثل همه ی صحنه های دیگر ، چیزی کم داشت ، نسیم فکر کرد قبل از اینکه این موسیقی بخواهد به اوج خودش برسد ، بهتر بود نگاهی به صورت ارمیا می انداخت، لبخند کوچکی میدید و بعد …

– مامان ! چرا جواب منو نمیدی ؟ چند سالشه ؟

نه صورت ارمیا نه ! بهتر است نترسد ، نبیند ، بعد فکر کرد وقتی نمی بیند میترسد ، مثل کودکی اش ، هر وقت توی شب چیزی را نمیدید ، میترسید ، حالا چرا باید ارمیا را نبیند ؟ چیزی جز ترس هم وجود داشت . مهر ؟ محبت ! ترحم ؟ وقتی ترحمی هست هم داری کسی دیگر را ضعیف میبینی هم از ضعف دیروز خودت فرار میکنی ! نه ترحم هم نیست ! این فکر ها هم چیزی کم داشت ، مثل همیشه ی زندگی اش ! نه نه نه ! لب پایینش را محکم فشار میداد ، همه ی این فکر ها را پس زد . تا آنجا که میتوانست چشم هایش را روی هم فشار میداد ، یعنی تا چند ثانیه دیگر میرسد .میرسد ! آخ فعل لعنتی رسیدن ! برسد بعد همه چیز سیاه میشود . مگر نه اینکه همین لحظه هم همه چیز سیاه بود . پس رسیدن از سیاهی به یک سیاهی دیگر ، از هیچ به هیچ ! مثلن صفر به صفر است، جمع هزار صفر سیاه ، هزار صفر هیچ ! یعنی اگر نسیم صد سال دیگر هم ریاضی میخواند نمیتوانست اینگونه به صفر فکر کند .

————

-مسخره بازی در نیار حسام ! بی بی بیاد اینجا چی کار کنه ؟

سرش را دایم می خاراند ، نگاهش را گره زده به آینه ، با موهایش …

-با موهات ور نرو، حسام ، اینقد منو زجر نده ! میگم بی بی بیاد چی بشه ؟

نگاهی ، به اطراف انداخت . فهمیده بود این چند وقت نسیم بیشتر از قبل غمگین بود ، ، با خودش میگفت حالا بی بیاد مگه چی میشه ! طفلی تو خونه آسایش نداره ، بیاد پیش ما ، منم مثله پسرش .نسیم هم مثله دختر نداشته اش.فکر میکرد شاید حضور کسی مثل بی بی بتواند مثل قبل ها که مادر نسیم اینجا بود نسیم را آرام کند ، بی بی هم اخلاق های مادرش را کم و بیش داشت .

-جدن چی میشه ؟ نسیم من ، دلنواز ، روح نواز خانوم خوش اخلاق من ؟ آواز …

صدایش را قطع کرد و با خنده به نسیم خیره شد .

نسیم رویش را برگرداند ، ابرویش را بالا انداخت و دست به سینه منتظر ادامه ی حرف های حسام شد . جوری که مثلن گفته باشد “خب ”

-نسیم جان ؟

نسیم بازهم ساکت مانده بود . حسام دست های نسیم را گرفت و خندید . هر دو خندیدند .

مراسم ناز و ناز کشی را از دانشجویی شان یاد گرفته بودند و هر وقت دعواشان میشد انگار این تنها راه فرار از بحث و جدل های بیهوده شان بود. حسام با خودش فکر کرد توانسته کمی فضا را بهتر از قبل آرام کند .

چهره ی در هم نسیم ، حالا ایستای ایستا شده بود . همه چیز آرام گرفته بود . صورتش ذره ای تکان نمیخورد و فقط با پریدن پلک اش دایم گوشه ی صورتش چروک می افتاد .

– حالا موقع ناز خواستن بود این جور سکوت میکنی که مثلن منت علیا حضرتو بکشم ؟

نسیم جفت شانه هایش را بالا انداخت.

-ببین خانوم ، اون کسیو نداره . اینجا شهر مهمون نوازیه ها !

حسام بدون آنکه فهمیده باشد کمی صدایش را بالا برده بود .نسیم خنده ی خشک شده اش را خرد کرد و با چهره ای در هم گفت :

-خب حالا میگی بیاد ؟

حسام سرش را چرخاند سمت دیگری و همانطور که با انگشتر عقیقش بازی میکرد گفت :

–  حرمه ، یه هفته پیش ماست . بودنش منو یاد مادرت میندازه نسیم .

نسیم حس کرد یکی از مویرگ های چشمش پاره شده ، روی صورتش احساس خنکی غیر معمول میکرد .

– هیچکی مادرم نمیشه حسام ! بعدش من باید حواسم به بچه باشه یا نه ؟ هر لحظه هر دقیقه که کسی اینجاس ترس برم میداره حسام ، میترسم ، ارمیا فقط یه حرکت کوچیک …. نه حسام نه ! بزار به زندگی خودم به تو به بچم دقت کنم ، این حرم چی داده که بخوام مهموناشم عزیز کنم ؟ ، رفیق داری میاد اینجا ، فامیل بندر عباستون از جنوب میکوبه میاد اینجا ، فامیلای دور فامیلای نزدیک ،میان اینجا ! بابا خسته ام ! خسته شدم در طول ماه چند روز شده بی مهمون باشیم ؟ بی بی مریضه ، یه وقت بلایی سرش میاد تو جواب پسرش میدی ؟بسمه حسام بسمه ! حالا حواسم باید به بی بی باشه ؟

نسیم شروع به فریاد زدن کرد ، خستم . خسته ام ! خسته اممم . ارمیا کجاس؟

حسام با تو ام ؟ کجاس ؟ نکنه فرستادیش همراه اون پیرزن خرفت حرم ؟ گم شن چی کار کنیم حسام ؟ ها ؟

نسیم این بار ، سرش را با حالتی غیر معمول تکان میداد ، سرخ شده بود و فریاد میزد جوری که رگ گردنش بالا آمده بود .

حسام دست های نسیم را رها کرد و دوباره رفت سمت آینه ، به صورتش دستی کشید و انگشتر عقیق اش را در آورد دستش را مچ کرد ، و به سمت نسیم حرکت کرد .

————

بی بی دست ارمیا را محکم گرفته بود و ارمیا سعی داشت دستش را رها کند

-ببین ارمیا این روزها دیگر کفترا زیاد روی زمین و صحن ها بند نمیشن .

ارمیا از بازی کردن با کبوتر ها سیر نمیشد .یعنی اصلن سیر نمیشد . و فقط فکر این بود کلاهش را بیاندازد روی یکی از همین کبوتر ها و کبوتر را بیاورد خانه .

— بی بی ؟ نمیشه بریم اونجایی که رو نقشه کشیدم ؟ بی بی اگر طلا های این آقا رو یه روز برداشتم برات همشو النگو میکنم ، خب ؟

بی بی گوشه ی چادرش را با دهانش گرفت ، چادرش را صاف کرد و نگاهی به انگشت اشاره ی ارمیا کرد که حرم را نشانه رفته بود . بی بی جلوی خنده اش را نمیتوانست بگیرد ، چادر روی سرش سر خورد و افتاد و بی بی هنوز در حال خنده بود . ارمیا که حالا دست هایش رها شده بود ، چادر بی بی را از روی زمین برداشت و شروع به دویدن کرد .

-کجا میری ارمیا ؟

بی بی مات و مبهوت خشکش زده بود . نگاهی به اطرافش انداخت و پشت سر ارمیا شروع به دویدن کرد . البته نمیدوید فقط تند راه میرفت ، ریه هایش چند سالی بود درست کار نمیکرد و مجبور بود هر روز دو ساعتی اکسیژن بگیرد .بی بی نگاهی به مانتوی گل دار رنگی اش انداخت و دمپایی های پاره اش که قبلتر زیر چادر پنهانشان میکرد . حالا فقط با یک چارقد سفید بلند داشت توی صحن امام رضا خرد خرد. میدوید . ارمیا را دیدکه داشت لابلای جمعیت گم میشد ، بی بی نفسش گرفته بود و فقط زمین صحن ها را میدید میدید و باز میرفت ، با صدای بریده بریده میکفت : وا. ی. سا بچه . وا. سا. ! ارمیا .

———-

-به نواها و صدا ها خوب دقت کنید . جهان ما جهان ارواح ، ارتعاش ها ، حرکت ها ، شادی ها ، رنج ها و عشق و معصیت و هزار عنصر دیگر است اما ، سلسه اصولی به ما همیشه گوشزد میکند ، این جهان همیشه انرژی ست ، انرژی مفرط ! به همین دلیل صدا نیز میتواند بیشترین تاثیر را روی اذهان بگذارد ، کسی اینجا هست که بتوند توضیح دهد چرا ؟

همه دور تا دور اتاق ، چهار زانو نشسته بودند ، و مرد میانسالی با لباس سفید جلوی آنها ایستاده بود و با ابروان در هم آنها را نگاه میکرد که مستاصل به یکدیگر نگاه میکردند ، اغلب استاد سوالاتی می پرسید ولی هیچ کس درست جواب آنها را نمیدانست . دو تا از خاونم ها در انتهای اتاق دست هایشان را بالا برده بودند ، استاد بدون توجه به آنها ادامه داد :

-پاسخ ها ساده اند ، چون سوال ها ساده اند ، ذهن پیچیده ی شماست که همه چیز را سخت میگیرد . اگر ببه سادگی به جهان اطراف خود بنگرید ، جواب ها را می بینید .

یکی از مردهای جلو اتاق گفت :

– درست مثل تائو استاد ؟

استاد دستش را زیر چانه اش برد و به کسی که سوال پرسیده بود خیره ماند :

– چون چشم میبیند ، ولی دیده نمیشود او را تائو خوانده اند

همه با هم جمله را تکرار میکردند .

“چون چشم میبیند ولی دیده نمیشود !”

استاد سرش را تکان داد و با شعف و با صدایی بلند تر گفت :

-چون گوش میشنود ولی شنیده نمیشود

“چون گوش میشنود ولی شنیده نمیشود ”

زنی در جلوی کلاس ، به نقطه ای خیره مانده بود . هیچ یک از جمله هایی که تکرار میکرد را نمی فهمید . ولی چون همه تکرار میکردند او نیز تکرار میکرد . ولی انگار چیزی کم داشت . این جمله ها ، مثل زندگی همیشه اش چیزی کم داشت . گم شدن میان صدا ها می توانست آرامشی موقتی به او هدیه کند .

– و از طرفی چون دسترس پذیر است ولی دست او را لمس نمی کند

استاد این بار صدایش را بلاتر برده بود . افراد داخل اتاق هم صدایشان را بالاتر بردند . زن دوباره جمله ها را زیر لب هجی میکرد

“و از طرفی چون دسترس پذیر است ولی دست او را لمس نمی کند ”

-آن را تائو خوانده اند !

” آن را تائو خوانده اند ”

– خانم محفوظ ! ؟

کلاس ساکت شده بود . عده ای در گوش های هم چیزی پچ پچ میکردند .

– خانوم محفوظ ؟

استاد روبروی زن ایستاده بود . دست هایش را در سینه اش جمع کرد و او را نگاه کرد ، زن در جایی دیگری مشغول بود . نگاهش را دوخته بود به کبوتر بیرون پنجره . گهگاهی دستی به زیر چشمش می انداخت . حس میکرد خون زیر آن میدود . حس میکرد تمام بدنش کبود شده .

بغل دستی زن سقلمه ای به او زد ، زن آرام سرش را بالا آورد و صورت استادش را دید که اخم هایش در هم رفته اند .

-بله استاد ؟

– آنرا چه خوانده اند ؟

– کبوتر استاد !

همه شروع به خندیدن کردند ، استاد به او اشاره کرد تا جلوی اتاق برود و قیافه ای مصمم ، گفت :

– آن را تائو خوانده اند ! کبوتر ؟

سوال اول را پاسخ بدهید ، سر کار خانوم ؟

زن با ناخن هایش بازی میکرد و سرش را پایین گرفته بود .

– کدوم سوال ؟ استاد !

استاد را با دودلی گفته بود .

– چرا صدا ها مهم هستند دخترم ؟

زیر گونه اش تیر میکشید ، توهم خون داشت که زیر پوستش بین خون مردگی ها میدود ،زن آب دهانش را قورت داد ، چند سال در دانشگاه در کنار ریاضی خواندش ، موسیقی خوانده بود ، خیلی قبلتر هم میتوانست جواب را حدس بزند ، نگاهی به قیافه ی کسانی که در اتاق بودند انداخت . انگار همه ی این آدم ها جمع شده بودند تا با دیدن ضعف دیگری خودشان را تسلی دهند . ته اتاق دو نفر هنوز دست هایشان برای جواب دادن بالا بود . با خودش فکر کرد بعضی ها نیز برای اثبات خودشان میخواهند همیشه اول باشند ، سریع باشند ، زودتر برسند ، باهوش تر ، زرنگ تر ، باشند ، عمیق تر ببیند ، میان این همه تر و ترین ، خب به چه میرسند ، نه تحمل دیدن نگاه های تحقیر کننده ی افراد این اتاق را نداشت به خودش گفت کاش از ابتدا نیز اینجا نیامده بود .سرش را پایین انداخت و با سرعت و به حالتی عصبی شروع به صحبت کردن کرد :

-به گمانم استاد جواب اینجاست ، بدن نیز مملو از انرژی ه و اگر تعادل این انرژی به هم ریخته باشه ، بدن نیز دچار اختلال میشه ، صدا هم انرژی ، و هر صدا میتونه باعث به هم ریختن و یا سر و سامون پیدا کردن این انرژی ها بشه ، اینجا و این جلسه ی این کلاس هم موسیقی در مانی استاد ، هر صدا ازچهار جز ارتعاش ، ریتم ، تن و انرژی به وجود آورنده تشکیل میشه ،ارتعاش نوسان و بسامده ، مثل نوسان هر سلول این بدن ! هر ریتم مثل مجموعه ی حرکت های اجزای بدنمونه مثل قلب و ریتمشون ! تن هر صدا مثل بم بودن یا زیر بودن صدای یه فرده ! هر چه بم تر نوسان کمتره ! میشه با صدای ها بم سیستم عصبی بدن رو آروم تر کرد ، نوسان ها رو کمتر کرد ، در مورد انرژی هم که صحبت کرده بودین استاد !

زن صورت همکلاسی هایش را نگاه کرد یعنی حالا باید لبخند پیروز مندانه ای میزد و صورت های پر از تعجب همکلاسی هایش را میدید و حتی فکر کرد همین آلان است که برای او دست بزنند ، سرش را بالا آورد ، حتی صورت استاد هم تغییری پیدا نکرده بود ، با خودش گفت “تو یه احمقی نسیم ! یه احمق ! حسام گفت ، احمقانه ترین کار توی زندگی آدم ثابت کردن خودش یا چیزی به کسایی که ارزشش رو ندارن! لعنت به من”

چشم هایش را بست و بدون هیچ حرف دیگری با سرعت از کلاس خارج شد .

————

نمیتونستم بنویسم بعد مدت ها انگار خالی شد ، یه رعشه نشست به تنم ، شرط عقل همینه ، بریزی توی خودت ، حرف نزنی بهتره ، بزنی فحش میخوری، نزنی دق میکنی ، بهتره نزنی، نزنی و دق کنی سنگین تر نیست ؟ حسام میگه بنویس ، مثه بیرون ریختن و مکیدن سم ماریه که نیشت زده . دکترا احمقن یه مشت عوضی که پول همه رو میریزن تو جیبشون خون همه رو میکنن تو شیشه ، حسام میگه روانشناس خوب روانشناسیه که دین و ایمون داره ، مثلن داره از خودش تعریف میکنه ، مگه ایمون آدم به گفتن ش له نمیشه ؟ حالا حسام من شده روانشناس با ایمان و من شدم لاادری روانی ! حسام میگه بیخیالی طی کن ، بریز سطل آشغال ، آشغالِ آشغال ، مثه زندگی ، پاک کن !،متنفر بودم از این پاک کن لعنتی ،پاک کن های بچگی من مثه زندگی م میمونن ، یا میشکنن و تیکه تیکه میشن یا گم میشن ، پاک کن های من هیچ وقت تموم نمیشدن ! حسام میگه زندگی همه چیش خوبه ،حتی بدیش کنار خوبیش ، مریضیش کنار سلامتیش ، مثلن پاک کن کنار مداد هم خوبه،بعد از این من فکر میکنم مداد بیشتر از مداد میترسه !، از پاک کن نمیترسه .این فکرم بیخوده نه ؟ گاهی اوقات فکر کن ، اینقدر فکر کن تا منفجر شه یا سرت یا اشکات ، چقدر انفجار خوبه فرض کن یه نارنجک داشتی ،یه نارنجک بزرگ می انداختیش هر جا شد مثلن وسط اتاق ، انفجار آخ بیفته بشکنه هرچی شکستنیه ، این چرت و پرتای مزخرف چی از دل میگن ؟ دل شکستنیه ی؟ دل از اولش شکسته بود لااقل من یکی اینجور فهمیدم خدا موقع گذاشتن دل من شکسته جا زدش و رفت ، نه هنوز میخوام حس انفجار رو ، هرروز میخوام انفجارو ، بندازی تو زندگی خودت همه چی ریز ریز شه لعنتی ، لعنتی ، نارنجک و بندازی وسط اتاق استادت ، بندازی وسط یه مشت آدم لاابالی ، سخته نمیفهمنت نه نسیم ؟ سخته بخوای بنویسی از درد و کثافت ، بچه ات مریضه ، شوهرت از چرت و پرتاش هر روز میگه میگه اینقدر میگه که دق میکنی از این همه حرف ، حسام ساکت شو مثه کسی که مرده ، من هیچی از خدا ندارم ، سیاه نیست ؟ نبوده میدونم نیست ، اگه بود ارمیام سالم بود ؟ بود و نبود من همین بچه بود بعد مرگ مادرم ، پدر که نداشتم کاش همین جمله رو هم نمینوشتم ، بعد رفتن مادرت مادر شی انگار زندگی میخواد یه چیزی بهت بگه ولی بازم انگار کم داره ! مثل ارمیام که با اتساع شریانی توی مغزش هر لحظه هر دقیقه میتونه بمیره ! خوبیش اینه من هر لحظه مردم قبل بودنت ارمیا . فکر کن یه تکون کوچیک یه لحظه ی کوچکتر ارمیات میره بدون اینکه هیچکس کاری کنه .حسام میگه ببر حرم ، حالا که مشهدیم ، دوسال دیگه حسام میره یه دانشگاه دیگه ، من چشمم به شهر دیگه است حرم تو این دوسال جز فضله ی کبوتر چیزی بهم نداد ، حتی خنکی صحناشم دیگه آرومم نمیکنه ، آهای حرم میدونستی ؟مادر بودن سخته ؟، اصلن همین آلانشم نمیفهم این کلمه چیه !از مادر میرسم به ارمیا ،لبای کوچیکشو جمع میکرد بچه تر که بودش ، لوس میشد اینقدر که تا نمیبوسیدمش این خوشحالی از سرم بیرون نمیرفت ، کلمه ی خدا کمه واسه این صحنه کمه ! راه رفتنش چقدر شیرین بود ، آروم آروم پاهاشو نامتوازن ذره ذره میذاشت زمین ، واییی خدا ! میبینی حسام موقع حضور ذره ای از شادی اسمش میارم ، تو که میگی بگو خدا من میگم دو جا اسمش میاد اصلن یا تو شاد ترین لحظات هست یا تو بدترین مواقع ،مثل آلان که باید حتمن صداش بزنم خدا ! راه که میرفت نگاهی به کفش های رنگیش میکرد ، یه نگاه به حسام یه نگاه به من میخندید ، دستاشو جمع میکرد توی سینه اش می دوید ، میدوید میخندید ، قربونش برم مادر مادر مادر ، من بهش میگم مادر ، یاد مادر خودم می افتم ، اصلن بچه بودن و مادر بودن مگه فرقی دارن ، نمیشه یه روز مثه همه ی بچه های کوچیک توی پارک مثه ارمیای شیرین مادر ، دستامو ببندم سمت سینه ام بدوم احمقانه ی احمقانه، اینقدر که گم بشم تو نگاه ها ، بعد لبامو مچاله کنم خودمو لوس کنم ، یه نگاه بندازم به کفشام یه نگاه به حسام یه نگاه به مادرم .

————

حسام دست مشت شده اش را باز کرد ، عقیق را گذاشت کف دست نسیم . به او نگاه کرد . نسیم هر بار با این نگاه آرام تر میشد٠

-با ارمیا رفتن حرم .

-حرم چی داره حسام ؟ چی داده به من و تو ؟ ول کن . من افسرده ام حسام دلمرده ام ، راسته که میگن کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره .

حسام چشم هایش را کوچک کرد به قیافه ی نسیم دقیق شد .

– منظورت چیه خانمم ؟ این حرفا چه ربطی به بی بی داره ؟ ما حرفمون سر چیزه دیگه ای بود عزیزم .

– تو شغلت اینه ؟ من زن تو ! جناب دکتر افسرده ام ، من حالم از این ادا و اصولات بهم میخوره ، که چی ؟ حرم برم که چی ؟ صدای نقاره هاش آزارم میده ، حرصم میگیره ، گاهی فکر میکنم همه ی این داستان های شفا گرفتنا دروغه ، گفتی ایمان ندارم آره ندارم اون استاد بی شرف مدیتیشن هم میدونه کسی ایمان نداره به همین خاطره هر روز یه روش میگه یه راهکار من آروم نمیشم با این چرت و پرتا !، اگه داشتن همه این کلمه رو چه نیازی بود به آسایش ؟ میگی برو مدیتیشن تو که ایمان نداری ، برو گفتاردرمانی ، بعد میام خونه از ایمان میگی ،مثلن میخوای بگی اینا بدن ! چرتن ، حرف تو خوبه ؟

حسام چشم هایش را بست ، سرش را انداخت پایین ، با خودش میگفت صبرهمین جا ست که معنی میدهد .

نسیم اشک گوشه ی چشمش را رها کرد ،حس غلتیدن اشک ، روی گونه اش آرام اش میکرد.

سکوت خانه را گرفت ، به جز زمانی که حسام نفس های عمیق میگرفت.

– ببین نسیم من ، مثل قبل میگم ذره ای امید ، اعتقاد ایمان داشتن به چیزی همه چیزو آروم میکنه ، مگه نگفت از رگ گردن نزدیک تره ؟

نسیم دندان هایش را روی هم فشرد ، صدای زجه اش بالا رفت ،دایم زیر لب زمزمه میکرد : “بس کن حسام بس کن”

-نسیم دیشب خواب دیدم ، خواب دیدم تو چادرتو کردی سرت ،با ارمیا رفتی حرم ، بر گشتی شاد بودی ، گفتی دیدی حسام شد ؟ دیدی ؟

-خب حسام دیگه احتمالن مادرمم دیدی ، یه سیب دستش بود ، میگفت نسیم من مومن شده همه چی خوش بود ؟ نه ؟ حسام بسه این بازیا ، دلم میخواد نباشم . کاش میشد میمردم .

-زده به سرت نسیم ؟ خب برو ازش درست بخواه ، بزار واسط تو و اون که حقه بشه ، برو اگه نشد من خودم می کشم به جای هر حس بدی که تو داری ، ، آتیش میزنم جلوی تو خودمو جلوی حرم ! نمیخوای که بشه ، این خواستن خود ایمانه میفهمی ؟ همین خواستن ! ، هزار بار رفتی ، یه بار خواستی ؟ از ته دل خواستی بشه ؟ من نمیگم که بگو بچه مو خوب کن و تموم ! برو بهش بگو بهت صبر بده ، ایمان بده ، توکل بده ، حتی اگه ارمیا نباشه ایمانت باشه ! حتی اگه من نباشم ، مادرت نباشه ، جهان نباشه ! اون اصل کاره نسیم ، میفهمی ؟

حسام آستین هایش را بالا زد ، رفت که وضو بگیرد . خیلی اوقات میترسید حرفی بزند که نسیم از همه چیز ببرد . نسیم سکوت کرده بود .

-بس کن حسام بس کن ! بسسسس کن !

فریاد هایش شاید چند دیوار یک گوشه از خرابه های شهر را خرد کردند .نسیم اخم هایش را برد توی هم ،  عقیق را در دست هایش محکم فشار میداد ، دست هایش را گرفت روی صورتش صدای گریه اش بلند شد ، حسام وضوی اش را نیمه کاره گذاشت ، به سمت نسیم دوید ، میدانست این مواقع که گریه اش اینقدر بلند شود غش میکند ، مثل اولین بار که جسد مادرش را دیده بود ، مثل وقتی که فهمیده بود ارمیا چه مشکلی دارد ،به سمت او دوید، بیست متر راه حالا شده بود یک ماراتن چند روزه و لحظه شده بود هزار لحظه ، حسام نسیم را دید که داشت می افتاد ، صدا ها محو شده بودند ، دست های حسام دراز شد که نسیم را بگیرند ، ولی هر چه دست هایش را بیشتر جلو میبرد انگار کوتاه تر میشدند ، نسیم افتاد روی زمین. عقیق درست زیر چشمش و توی دست هایش بود ، خون روی صورتش سر می خورد .

———–

بی بی افتاد زمین .

دور سرش همه چیز بزرگ میشد ، کوچک میشد ، حس میکرد رگ های اطراف چشم هایش دارند منفجر میشوند ، دور تا دور او آدم های زیادی میرفتند و می آمدند ، نگاهش را هزار سمت چرخاند ، داشت با چشم هایش طلب کمک میکرد ، نکند نخورده بود زمین و آلان سر پا ایستاده است ، با چشم های لوچ شده اش به لباس گل گلی مندرس اش نگاهی انداخت ، چادرش نبود بپیچاند دور خودش ، می دانست اگر کسی در این حال او را ببیند لابد فکر میکند گداست که نشسته زمین و چیزی طلب میکند ، نفس اش بالا نمی آمد ، خودش را کشید تا رسید به دیوار صحن ، آدم هایی زیادی از کنارش گذشته بودند ، کسی نمی دید یک پیرزن نفس اش گرفته ، کسی زمین خوردنش را ندیده بود ؟ تکیه داده بود به دیوار ، پناه هر شب تنهایی اش توی خانه ی نقلی اصفهان ، خانه ای که بیچاره شوهرش با جان کندن رسانده بود به بی بی و پسر عزب معتاد ۶٠ ساله اش ، که ماه به ماه می آمد و عایدی بازنشستگی پدر را از مادرش میگرفت و بی بی را با ماهیانه چندر غاز می گذاشت توی خانه . بی بی را که میدیدی و تصویرش را میگذاشتی کنار پسرش اینقدر هر دویشان تکیده و پیر بودند که هیچ کس حدس نمیزد دیگری پسر بی بی باشد ، بچه های برادرش بودند که به حال و روزگارش میرسیدند آن هم سالی دوازده ماه یکی دو بار برای دکتر بردن او. بی بی سرش را چسابند به دیوار صحن و فکر کرد مثل هر روز که درب خانه را اباز میکرد و تا دم غروب مینشست به دیدن رهگذر ها ، باید آلان تا نفس اش جا بیفتد هم بنشیند و ببیند ، کاری از دستش بر نمی آمد جز دیدن ، نه حرفی میتوانست بزند و نه حرفی را می خواست بشنود ، جدید تر ها فکر میکرد آدم ها که به حرف می افتند یعنی نمی توانند آن چه که باید را بگویند ! مثلن هر وقت خواسته بود درد و دلش را بگوید و نتوانسته بود ،آن قدر بیهوده حرف زده بودکه همه ی درد و دلش را از یاد ببرد .حالا هم درد و دل ش گرفته بود عجیب ، میگفت هیچکس ندید که بی بی افتاد ، هیچ کس ندید که پیرزنی روی زمین خودش را کشید ، آدم ها آن لحظه ، نگاهشان به آسمان بود یا گنبد مطلا ، به هر چه بود ، اینقدر گرفتار خود شده بودند که نفهمیدند پیرزن سکته کرد.

بی بی افتاد زمین .

—————-

ارمیا چادر را برداشته بود برود گوشه ای از صحنی که کبوتر ها بیشتر جمع میشوند ، ارمیا هم با همه کوچکی اش میفهمید از آن روزی که پای این ماشین های تمیز کننده ی زمین به حرم باز شده و حرم ها هر روز بزرگتر شده اند ، کبوتر ها دیگر زیاد این اطراف پیدا نمیشوند ، جز گوشه ی یکی از صحن ها که ارمیا دفعه ی قبل که با پدرش به آنجا آمده بود ، آنجا را نشان کرده بود ، بچه ی باهوشی بود ، از آن دفعه به بعد که گوشه را دیده بود روی یک کاغذ با مداد رنگی هایش نقشه ی رسیدن به این گوشه را کشیده بود ،نقشه از ورودی که همیشه با پدرش به حرم میرفتند شروع میشد تا میرسید به یک مستطیل کج و معوجی که بازرسی بدنی میکنند ، چند دفعه هم به یکی از آنهایی که بازرسی میکردند چشمکی زده و رفته بود داخل ، یک جای نقشه با مداد سیاه و آبی و زرد چند تا حوض کشیده بود یک جا چند دایره ی زرد رنگ که به یکی شان میگفت “اسماتلا”،چند جایی هم شکل های مخصوص خودش را کشیده بود و خط قرمزی روی مسیر کشیده بود تا برسد به شکل کبوتر ! کبوتر سفیدی که خیلی وقت بود نشان کرده بود ، نقشه اش را باز کرد و دید رسیده به یکی از دایره های زرد ، خط قرمز را که میگرفت میرسید به گوشه ی دنج خودش ، مشتاقانه میدوید .خنکی صحن توی صورتش میخورد ، نور خورشید از لابلای ساختمان های در حال ساخت حرم روی صورتش میجهید ، دست هایش چادر را محکم بغل کرده بودند ، عده ای روی فرش های پهن شده دراز کشیده بودند ، چند نفری سرشان را سمت آسمان گرفته بودند و گوشه ای از ابر ها را نگاه میکردند ، بچه ها ی کوچک کنار حوض نشسته بودند و با آب بازی میکردند ، عده ای از پسر های کوچک با اسباب بازی های خریده شده از دست فروش های کنار حرم به یکدیگر پز میدادند ، عطری خاصی مثل همیشه در حرم پیچیده بود . (راوی حق دارد اینجا از متن بزند بیرون ! اینجا واقعن بهشت است گاهی !)ارمیا بدون توجه به هر چیز که اطرافش بود .در حال دویدن بود که حس کرد دستی از پشت سر دارد جلوی دویدنش را میگیرد ، یکی از خدام حرم ارمیا را گرفته بود .

-گم شدی عزیزم ؟ یا مامان و بابات اینجان ؟ همین اطرافن؟

ارمیا با چشم های گرد شده اش سعی میکرد جواب خادم را ندهد .

-آره ؟ گم شدی ؟

ارمیا باز با لجاجت به سکوتش ادامه داد ، سرش را انداخته بود پایین و چادر را در دست هایش محکم میفشرد .

خادم دست ارمیا را گرفته بود و به او لبخند میزد ، یعنی چیزی نیست . و اطرافش را به دقت می پایید ، چند دقیقه ای بهمان حالت ایستادند ، وقتی دید کسی نیست که دنبال او بگردد .دستش را کشید تا با خود ببرد .

ارمیا ناگهان زد زیر گریه ، محکم چادر را گرفت و شروع کرد به داد و بیداد کردن.

“بذار برم !آقا تو رو خدا ، بذار برم .”

خادم ارمیا را بلند کرد تا ببرد بخش بچه های گم شده .ارمیا تا می توانست گریه و زاری میکرد . و تقلا میکرد که دستش از دست خادم رها شود ، خادم ارمیا را بلند کرد و در آغوش گرفت ، ارمیا همچنان داشت تقلا میکرد ، فریاد میزد ولم کن و خادم داشت از روی خط قرمز میگذشت و از آن گوشه ی مخصوص کبوتر ها هر لحظه دورتر میشد .

نقشه ی کودکانه ی ارمیا از دستش افتاد روی زمین .

ارمیا دید : مداد رنگی ها همه جا پخش شد . سرتا سر زمین حرم .

—————

حسام صورت خون آلود نسیم را پاک میکرد ، عقیق توی دست هایش مانده بود و با زمین خوردنش زیر چشم اش زخم شده بود .دکتر به حسام گفته بود حتی نیاز به بخیه هم ندارد ، نسیم بیحال روی تخت بود ، هنوز داشت اشک میریخت ، حسام چشم های نسیم را آرام نوازش میکرد و زخمش را از گزند اشک دور نگاه میداشت ، نسیم نای حرف زدن نداشت با دست ها و چشم هاش به حسام فهماند که نگران ارمیاست .

-ارمیا ، کجاست ؟ با بی بی ه نسیم ، تو که مرخص شدی از اینجا میریم پی اونا خب ؟

نسیم سرش را انداخت پایین ، و دوباره قطره های اشک از گونه سرازیر شد ،  حسام به بیرون خیره بود که تلفن اش زنگ خورد ، نسیم با چشم های نگران به صورت حسام نگاه میکرد، حسام از اتاق خارج شد ، دست های حسام کمی لرزیدند ،نسیم ترسیده بود ، سرمی که به دستش وصل شده را ندید ،از روی تخت حرکت کرد تا صدای مکالمه ی حسام را بشنود ،

– فاطمه گرامی ، آره ! آلان کجاست ؟

نسیم روبروی حسام در آمد و به او نگاه میکرد ، زیر لب دایم میکفت ، چی شده ؟

حسام با عجله تلفن را قطع کرد ، نسیم با چشم های باز از حسام پرسید ، چی شده ؟

حسام دستی به ریشش کشید ، رو به نسیم کرد و گفت :

چرا بلند شدی نسیم ؟برو رو تختت استراحت کن ، چیزی نیست یکی از همکار ها کارم داشت .

– دروغ میگی حسام ، تو اهل دروغ نیستی باشی هم میفهمم کی دروغ میگی ، بی بی چش شده ؟ تو گفتی فاطمه گرامی

-چیزی نشده عزیزم ، شما برو استراحت من میرم یه نیم ساعت دیگه میام خب ؟

-حسام چی شده ؟ نسیم بدون اینکه بفهمد سرم را از خودش جدا کرد ، خون روی ساعدش میغلتید ،

-چیزی نشده بی بی یکم حالش بد شده ، اتفاقن آوردن ش همین بیمارستان .

-حسام ! حسام دیدی خاک بر سر شدیم .

حسام دست نسیم را گرفت تا او را روی تخت بنشاند .

– عزیزم همین جا باش تا من بیام ،گفت اوضاعش بده .

– یعنی مرده ؟ همراهش کی بوده ؟

-نمیدونم خدا نکنه نسیم ،میگن کسی همراهش نبوده.

حسام از اتاق خارج شدو

دوان دوان به سمت انتهای سالن رفت .

نسیم انگار او را برق گرفته باشد .با خودش فکر کرد ” اگر کسی همراه بی بی نیست  …”

“حسام وایسا  ، پس ارمیا ؟؟!”

———————-

باید پاک میکرد ، همه چیز را ، اسم همه را روی کاغذ نوشت ، همه کسانی که میشناخت ، هر کس که لحظه ای کوچک زندگی را با او گذرانده بود ، حتی عابر پیاده ای که هر روز به او و ارمیا میخندید نوشت : عابر پیاده ی هر روز !

هیچ کس نمی بایست از قلم  بیفتد ، تصمیم اش را گرفته بود ، باید از تمام متعلقات دل میکند ، همین وابستگی ها به گمانش همه چیز را از او گرفته بودند ، وابستگی به مادرش به دست های چروکش که موهایش را نوازش میداد ، در لحظه ای که زمان ایستاده بود ، او روی پاهای مادر پیرش لم داده بود ، به نوازش های مادرانه وابسته بود ولی خیلی وقت بود دست های چروک و نولزش های مادرش رفته بود ، به گریه های کودکی ارمیا به حرف هاو سوال های بچگانه اش که یا کلافه اش میکرد یا ساعت ها میخنداندش ولی خیلی وقت بود که از ترس مرگ ارمیا ، نسیم مرده بود ، به حسام که سالها پیش جلوی دانشکده ریاضی دیده بودش ، جا نماز پهن کوده بود نماز بخواند ، غروب بود ، با شیر آبی که چمن ها را با آن آب میدادند وضو گرفته بود ، هم نسیم او را دیده بود هم او نسیم را ، حسام نمازش را شکسته بود ، حمد را سه بار خوانده بود ، سر به زیر بود ولی گویا نسیم آن روز از حسام سر به زیر تر بود ، حسام هم را بعد افسردگی اش از دست داده بود . به بی بی هم گویی وابسته بود ، بی بی توی حرم لای عطر و هوای دلخواهش رفته بود ، انگار نسیم سال ها بود بی بی را ندیده باشد ، فکر کرد حتمن قیافه ی بی بی چیزی بوده مثل مادرش ، دلش برای بی بی هم تنگ شده بود . دلش برای همه تنگ میشد ،همه روی کاغذش بودند ، داشت همه را میدید ، همه کنار هم و کاغذ پر بود از همهمه. پاک کن شکسته ای از میان پاک کن هایش برداشت .

مادرش دست نسیم را گرفت ، نسیم دست های پیر او را بوسید ، پاک شد .

حسام اشک هایش را پاک میکرد ، نسیم خندید ،حسام خندید ، پاک شد .

بی بی ، بدون چادر گوشه ی حرم نشسته بود ، چادرش را به سمت نسیم دراز کرد ، نسیم دست بی بی را هم بوسید ، پاک شد .

ارمیا مثل بچه ها می خندید ، نسیم خواست که او مثل برود ،پاک شود اما ارمیا دست هایش را دراز کرد ، نسیم با تردید دست ارمیا را گرفت، همه را پاک کرده بود جز او ، او را همراه خود میکشید ببرد حرم . میخواست این بار بخواهد ، بخواهد همانطور که حسام گفته بود ، بخواهد و اگر نشد ، حالا که همه را پاک کرده بود  ، با ارمیا برود ،  تنهاکه چیزی ندیده بود را حس کند ، شاید جهانی را روشن شد .

———–

سر و صدا زیاد بود ارمیا گوشه ی اتاق بچه های گم شده خوابش برده بود ، نسیم تمام راه را با صورت باند پیچی شده اش ، دویده بود ، چند جا از حرم را گشته بود تا بلاخره ارمیا را پیدا کرده بود ، تا ارمیا را دید ، جیغ خفیفی کشید ، با خودش فکر کرد نکند قلب ارمیا طوری شده باشد ، تا انتهای اتاق دوید ، به صورت و شکم ارمیا خیره شد تا مطمئن شود که نفس میکشد ، ارمیا همان موقع غلتی زد و به سمت دیگری خوابید ، نسیم او را بلند کرد ، ارمیا بیدار نشد ، نسیم بدون اینکه توجهی به اطراف اتاق و مسیرش داشته باشد از اتاق بیرون رفت. به درب ورودی ضریح خیره شده بود ،هر قدر به درب ورودی طلایی نزدیک تر میشد ، قدم هایش سست تر میشد ، چشم هایش را بست ، صدا ها را نمیشنید ، نمی خواست بشنود و نمیشنید ، راه میرفت و منگ تر می شد ، حتی دیگر درد زخم تازه اش را حس نمیکرد ، جمعیت را نمیدید ، اگر بودند هم او دیگر نمیتوانست هیچ کسی را ببیند ، فقط آینه کاری را میدید ، راهروها و اتاق های خالی ، نور که از همه جا روی سر و صورتش میبارید ، چهلچراغ های بزرگ را میدید که می چرخیدند ، دور خودشان ، آینه های ریز و هندسه های عجیب را میدید که هر لحظه به آنها نزدیک تر میشد ، نسیم فاصله ی زیادی تا ضریح نداشت ، مسیر روبرویش ، قدم هایش لنگ و بی هیچ فکری فقط میخواست برسد ، رسیده بود روبروی ضریح ، نمیداست ارمیا خواب است هنوز یا نه ، با یک دست ارمیا را در آغوش گرفته بود و با دست دیگرش چسبیده بود به ضریح ، یعنی میشد این سکوت اطراف بشود فقط صدای ناله و زاری او ؟ آنقدر که ضریح بلرزد و تمام چهلچراغ های به زمین بیفتند ، حسام به او گفته که بخواهد ، خواستن از چیزی که نمیبیند ، یا نمیشنود ، اصلن خواستن را چگونه باید آغاز میکرد ، با صدای بلند گریه میکرد ؟ می خندید ، یا ارمیا را نشان میداد ، میگفت  ” ببین ، این ارمیاست ، این منم ” همه چیز توی سرش می چر خید ، دست هایش را محکم فشار داد ، نگاهی که پارچه های گره زده به پنجره پنجره ها انداخت و فریاد زد

“اینجایی ؟ چند سال اینجایی ؟چند سالته ؟ مگه من چند سالمه که هزار سال اینجام .”

سکوت کرد، یعنی میشد صدایی بشوند ، کسی را ببیند ، کسی بیاید ، با او حرف بزند . جلوی فکر هایش را گرفت ،ایستاد ، اشک هایش جاری شد . عقیق از دست هایش افتاد .

چند لحظه بعد ضریح را ول کرد ، همه جا پر از صدا شد ، همه خودشان را می کشیدند جلو برسند به ضریح ، زنی فریاد میزد

” خانم واینسا ! برو ….همه حاجت دارن”

ارمیا داشت گریه میکرد ، نمیتوانست تکان بخورد ، به چلچراغ ها نگاه کرد ، تکان نمیخوردند ، مثل او که میان جمعیت گیر افتاده بود ، به ارمیا نگاه کرد ، به او خندید ، دستش را کشید روی صورت ارمیا .

-مامان صورتت چی شده ؟ چرا به اون میگفتی چند سالته ؟ مامان اون چند سالشه ؟

————-

بی بی تازه به هوش آمده بود ،

حسام ، بالای سر بی بی ایستاده بود ، کتاب دعایش را کنار گذاشت ،

بی بی دستش را برد روی میز کنار تختش ، چادر مشکی که کنارش بود را به حسام نشان داد . حسام انگشتر عقیق اش را دید که روی چادر مشکی تا شده ی بی بی قرار گرفته بود .

—————

هنوز ماشینی نرسیده بود ، نسیم گفت این هم چیزی کم دارد .این که خودت را بکشی هم کم دارد ، چشم هایش را باز کرد ، ارمیا کنارش نبود ، ماشینی داشت با سرعت به طرفش می آمد ، نگاهش را برگرداند آن سمت خیابان ، ارمیا را دید که کبوتری خاکستری را در آغوش گرفته ، می خندید ، خواست به طرف ارمیا حرکت کند ، پاهایش تکان نمیخورد ، انگار او را خیلی وقت بود آنجا چسبانده بودند ، خیابان را دید ، روی خیابان خط های قرمز مداد شمعی بود ، یه گوشه ی دیگر را دید که دایره های زردی بودند که داخلشان آبی بود ، مردم ، از کنار آنجا با یک لیوان آب دور میشدند ، گوشه ای که ارمیا ایستاده بود ، پر بود از کبوتر های کوچک ، کبوتر ها را که میدید فکر میکرد ، نه دیده میشوند نه شنیده میشوند و نه کسی دستش به آنها میرسد کبوتر ها همان تا ئو بودند ، همه فریاد میزدند ، چون چشم میبیند ولی دیده نمیشود چون گوش …..، ماشین داشت به سرعت به او نزدیک میشد ، توی گوش هایش پر شده بود از صدا ، لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار !  الابصار و هو یدرک الابصار ! هو یدرک ! صدای نقاره ها بلند شده شده بود هم صدای نقاره ها را میشنید هم میشنید لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار ! “هر صدا ازچهار جز ارتعاش ، ریتم ، تن و انرژی به وجود آورنده تشکیل میشه ،ارتعاش نوسان و بسامده ، مثل نوسان هر سلول این بدن ! هر ریتم مثل مجموعه ی حرکت های اجزای بدنمونه مثل قلب و ریتمشون ! تن هر صدا مثل بم بودن یا زیر بودن صدای یه فرده ! هر چه بم تر نوسان کمتره ! میشه با صدای ها بم سیستم عصبی بدن رو آروم تر کرد ، نوسان ها رو کمتر کرد،” به دقت حالا داشت به صدای نقاره ها گوش میداد.

چشم هایش را بست ، حالا دیگر باید ماشین او را زیر میگرفت ، همین حالا که نقاره را شنیده بود بود ، یعنی درست شنیده بود ،می بایست برود ، می رفت و تا ابد ارمیا هم با کبوتر ها شاد بود ، حسام بود که توی گوشش می خواند تدرکه الابصار ! درست مثل روز اول جلوی دانشکده ریاضی که از او پرسیده بود چرا نماز میخونین ؟ جواب داده بود چون حس میکنم مارو میبینه ، سوره ی انعام رو خوندید ؟

باخودش گفت کاش میشد خواند ،همه چیز را حتی انعام !  یعنی میشد ، بماند و بخواند ؟  اشکی از گونه اش غلتید ، زیر لب زمزمه کرد:

” میخوام”.

چشم هایش را باز کرد ، ماشین کف شوی حرم ، داشت صحن را تمییز میکرد ،فریاد زد

“-خانم برو کنار ، چرا اینجا وایسادی ، مگه نگفتم برو کنار ؟

از اون وقتی که این ماشین ها اومده خیلی هامون میترسیم بخوریم به زائرا والا اینا ماشین کثیف کننده است نه تمیز کننده .لااله الا الله اصلن مگه میذارن بیایم و ….”

نسیم بی توجه به صحبت های مرد نگاهش را برگرداند سمت ارمیا .مرد همانطور داشت برای خودش صحبت میکرد .

ارمیا ، کاغذ نقاشی را به نسیم نشان داد ، گفت : دیدی رسیدیم مامان همین جاس مامان ، کبوترا رو میبینی ؟

مامان نگفتی “چند سالشه ؟”

– نسیم جلوی اشک هایش را نمیتوانست بگیرد ، دستی به صورت باند پیچی شده اش کشید ، انگار کسی صورتش را نوازش داده باشد ، یاد واژه ی مادر افتاد ، هم میخندید هم میگریید .

– خیلی سال داره مامان خیلی . تو عدد نمی گنجه .

 

 

 


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.